زندگینامه شهید
شهید در خانواده ای متدین و انقلابی به دنیا آمد. او فرزند پنجم خانواده بود. از کودکی فردی شاداب و ویژه بود و اخلاق خاصی داشت همواره به مادر می گفت اول دوستانم را دعا کن بعد مرا.حضرت زهرا سلام الله علیها اینگونه دعا می کردند . هنگام نماز خواندن همیشه مسواک می زد و می گفت آدم باید با دهان خوشبو نزد معشوقش برود. در دوران تحصیل هم درس می خواند هم نزد اوستای بنا کار بنایی می کرد. درعملیات والفجر4عضو گردان کمیل گروهان شهید مدنی بود که فرمانده اش شهید نیک بین بود. این عملیات در منطقه پنجوین عراق ارتفاعات کانیمانگا صورت گرفت
شرح شهادت:
در عملیات منطقه پنجوین عراق ارتفاعات کانیمانگا ، عراق نیروهایش را هلی بورد می کند و نیروهای ما را زیر آتش می گیرد. رزمندگان اسلام همه به شهادت می رسند از آن جمع فقط حسنعلی و دوستش علیرضا کرم دوست زنده بودنند. حسنعلی امدادگر بود و شروع به جمع کردن مجروحان و شهدا می کند. بعدها آقای کرم دوست گفت هرقدر به حسنعلی اصرار کردم برگردد قبول نکرد و گفت شما برو خون من ازاینها رنگین تر نیست. اقای کرم دوست می گوید او پشت یک شیار پناه گرفته بوده که می بیند حسنعلی آرپی جی یک مجروح را برداشته وشلیک می کند و درهمین زمان تک تیرانداز بعثی به سمت حسنعلی شلیک کرده و تیر او به پیشانی حسنعلی اصابت می کند و حسنعلی به شهادت می رسد.
مصاحبه با مادر شهید حسنعلی خودسیانی مورخ:29/10/1401
مصاحبه گر: معصومه سعادتی
پیاده سازی:معصومه سعادتی
پدر و مادر شهید اهل فریدون شهر اصفهان هستند و نسبت آنها با هم پسردایی و دخترعمه است. مادرشهید در حال حاضر حدود 60 سال است که در تهران ساکن هستند.
مادرشهید:”14ساله بودم که وارد تهران شدم.یازده ساله بودم که ازدواج کردم اصفهانی ها دخترها را زود شوهر می دهند. به تهران که آمدیم در هزاردستگاه سمت سازمان آب ساکن شدیم بعد چون همسرم کارمند بانک مسکن بود اینجا را بانک مسکن به ماداد(هزاردستگاه خیابان شهیدخودسیانی).
من سواد ندارم اما حاج آقا شش کلاس سواد دارد. اول حاج آقا آمد تهران بعد من را آورد. من را با شناسنامه خودم شوهر ندادند با شناسنامه خواهر سوّمم شوهر دادند تا حاج آقا می خواست از حق اولاد استفاده کند چند سال بزرگتر کرد شناسنامه ام را.”
مادرشهید در شناسنامه متولد سال 1310 هستند ولی در واقعیت سال تولد ایشان سال 1320 می باشد.پدر شهید متولد سال 1311 هستند.
مادرشهید:” 14ساله بودم که خدا به من یک بچه داد که اصلا بچه داری بلد نبودم و او از دنیا رفت.آمدم تهران خدا یک دختر داد او را 3ساله کردم بعد او دیفتری گرفت و فوت شد. بچه سوم من آقا مجتبی الان 62ساله است بعد او حسین آقا،بعد آقا حسنعلی بعد آقا صادق،مریم خانم و بعد هم اکرم خانم. همسرم همیشه برای دختر گریه می کرد تا خدا مریم خانم را داد او را اصلا زمین نمی گذاشت هیچوقت به او مریم نمیگفت همیشه می گفت مرمرم.می گفتم چرا گریه می کنی؟می گفت دختر برای پدر و مادر خوب است. حاج آقا(آقاصادق) عمر من است و مریم خانم، خدا همه را حفظ کند اما این دو چیز دیگی هستند خیلی زحمت مرا می کشند من پارسال زونا گرفتم مریض شدم اگر این دوتا نبودند دیگر هیچی ، الان مریم خانم آمده و کنار من زندگی می کند.”
خاطره از شهید:
حسنعلی همیشه به من می گفت :”مامان هیچ می دونستی یک روز حضرت زهرا سلام ا… علیها دعا میکرد امام حسن(ع) گفت مادر تو چرا برای مردم دعا می کنی؟ بعد حضرت زهرا(س) فرمود: مادر ما اول باید برای مردم دعا کنیم بعدا برای خودمان. مادراول برای دوستانم دعا کن بعد برای من دعا کن.”
حسنعلی همیشه بیشتر از سن خودش صحبت می کرد.
مادرشهید:”وقتی شهید شد در مسجد ولیعصر(امام عصر(عج) برایش مراسم گرفتند،مراسم در مسجد گلابدره،حسینیه حجت هنرستان مراسم گرفت بعد مادرشوهر و خواهرشوهرم گفتند چرا مگر این کی بوده خوب همه شهید شده اند.”
خاطره دوم
یک حاج خانمی در مراسم حسینیه حجت خیلی گریه می کرد به کسی گفتم برو ببین کیست. گفته بود وقتی حسنعلی به مدرسه می رفت ما یک پیرمرد و پیرزن بودیم می آمد و کمک می کرد وکرکره مغازه را بالا می داد بعد به مدرسه می رفت،بعداز مدرسه می رفت خانه ناهاری می خورد و می رفت.عصرها که میرفت خانه می آمد و کرکره مغازه مارا پایین می کشید. پس شهادت او برای من سخت تر از مادرش است.(هنرستان شماره4)
یک دوست داشت که از اردبیل آمده بود می گفت مامان هرچی درست کردی من و دستم بیاییم و بخوریم حتی اگر اشکنه درست کردی خودش اینجا پیش زن داداشش است و سختش است مادرش هم اردبیل است. که موقع شهادت همان دوستش آمده بود اینجا و برای او شعر «یاران چه غریبانه رفتند از این خانه» را خواند.
حسنعلی حال و مرامَش این بود. هنرستان شماره 4می رفت و مکانیک خواند که پشت پارک 17شهریور بود الان شده هنرستان امیرکبیر.ابتدایی مدرسه امید امام می رفت. یکبار که می آمد خانه می افتد زمین و شلوارش پاره می شود همسایه ما در مهدکودک کار می کرد حسنعلی به او زن دایی می گفت.به من گفت مامان به زن دایی بگو از خانم محرابی که آنجا خیاطی می کند وسیله بگیرد و بیاورد و تو شلوارم را بدوز. مامان خیلی ها هستند که ندارند. من الان هم در وسیله هایش این شلوار را نگه داشتم. چیزی را با زبان از من نمی خواست همیشه با اشاره می خواست که بعدا آموزش و پرورش من را خواست و دیپلم او را به من دادند.
از هنرستان که تعطیل می شد می رفت پیش بنا کار می کرد. اصلا من نمی دانم او کی بود(منظور حالات روحی شهید است) اصلا یک خصوصیات اخلاقی دیگر داشت که اوس ممد هر وقت مرا می دید می گفت حاج خانم دلم برای حسنعلی تنگ می شود این چه بچه ای بود تو زاییده بودی؟ اوستا محمد صادقی الان یزد رفته است.
آقا حسنعلی فرزند پنجم خانواده بود.
برادر شهید
اختلاف سنی ما کمتر از 2 سال بود با هم می رفتیم و می آمدیم. با هم بازی می کردیم. دوستانمان مشترک بود باهم عضو کتابخانه کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان پارک چهارم آبان که الان شده پارک 22بهمن شدیم.قرارمان این بود که چون هفته ای یک کتاب می دادند کتاب ها را با هم عوض کنیم تا از فرصت استفاده کنیم. در کتابخانه مسجد امام عصر(عج) هم عضو بودیم. بعد با بچه های محل هم که من کوچکترینشان بودم یک کتابخانه محلی دست کرده بودیم که منزل شهید علی اکبریسلیانی بود که در وقاع خود اکبر کتابخانه را مدیریت می کرد. یک هیئت هم داشتیم که باز هم نوجوانها بودیم. خدا بیامرزد شهید منصور مختاری،شهید یسلیانی، سیاوش که حاج ناصرعرضی برادر حاج منصور می آمد و برایمان صحبت می کرد. یک آقای دیگری هم بود آقای قلی زاده که ایشان قاری قرآن بود و غریق نجات که تابستانها در استخر اینجا می آمد او هم درس قرآن می داد.اسم هیئت ما 14معصوم بود که 7الی 8 نفر جمع می شدیم وقرآن می خواندیم آقای عرضی هم صحبت می کرد بعد هم تمام می شد. کتابهای کتابخانهی محل را از خود بچه ها جمع می کردیم. هیئت هم هر هفته 3شنبه ها برگزار می شد که بعدها اسمش را تغییر دادیم شد منتظران که الان بچه ها شهید شدند 3تا4نفر شهید شدند در واقع شاخص بودند و ماهم که رفتیم جبهه و هیئت دیگر تشکیل نشد. بعد هم که هیئت راه شهیدان در مسجد شکل گرفت.بنیان گزار هیئت 14معصوم شهید منصور مختاری بود.
شهید مختاری از بقیه بزرگتر بود بچه ها را سازمان می داد اردویی می رفتیم پاچنار می رفتیم. هرهفته جلسه قرآن در واقع برای فرش فروشهای بازار بود بعد آن می رفتیم میدان محمدمیه مسجد قنات آباد که استاد محمدی قرآن می خواند و تدریس قرآن می کرد. عبدالرضا حجازی هم صحبت می کرد می آمد منزل خانواده خیالشان راحت بود.
مثلا با بچه ها می رفتیم امامزاده داود با اتوبوس می رفتیم انقلاب بعد فرحزاد بعد دیگر از آنجا پیاده میرفتیم.
آقا مجتبی، حسین آقا و حسن آقا جبهه بودند.13ام زنگ زدم گفتم مادر حسنعلی مدرسه باز شده گفته مدرسه هست بیا ببین با خواهرهای ما چه کرده اند به پدرم بگویید بیاید گفتم شما آنجایید او را میخواهی چکار گفت آنجا سقا هم می خواهیم. بعد که او شهید شد آقا صادق هم رفت.
اعزام:
حسنعلی از پایگاه ابوذر اعزام شد.علی اکبر یسلیانی شهید شد حسنعلی از هنرستان آمد خانه رفت به دیوار تکیه داد و گفت بردی دل تاب و توانم علی.
رسمش این بود که از هنرستان که می آمد جورابهایش را در می آورد و می شست ولی آمد خانه. بابا گفت حسنعلی فردا برای بابای علی اکبر از اصفهان مهمان می آید برو نان بگیر. گفت اول رضایت نامه بده بعداً.آن موقع15یا 16ساله بود.فردایش رفت پایگاه ابوذر حتی تشییع جنازه علی اکبر هم نبود بعد از ظهر آنروز به برادرش گفت من را ببر سر مزار علی اکبر(آقا مجتبی)
که حتی الان هم مادر و خواهر علی اکبر می گویند که حسنعلی برادر علی اکبر بود که بعد از او راه افتاد و رفت. من هر چه بگویم می گویند مادر است و دارد تعریف می کند اما حسنعلی من یک چیز دیگر بود خود شهید نیک بین و معلم دبیرستانش(هنرستان) نوشته بود به قول علی علیه السلام: “آدم کسی را که از دست داده تازه می فهمد.”بنیاد همه را برد . این کپی وصیتنامه شهید است.
روایت برادر شهید- شهادت و بازگشت پیکر
پسرم یک سال جبهه بود که سال 61اعزام و سال 62 شهید شد. گردان کمیل بودند از عملیات والفجر1،
والفجر مقدماتی اسفند 61 حسنعلی اعزام شد یک ماه پادگان امام حسین علیه السلام آموزش دید از والفجر 1تا 4 دیگر در عملیاتها بود.16سالگی رفت جبهه و 17سالگی شهید شد متولد 45 بود و 62 هم شهید شد.
بعد یکی از دوستانش به نام صادق شکوری می گفت می رفت بالای سنگر وضو می گرفت مسواک میزد نماز می خواند و حاجی – حاج همت فرمانده آنها بود-به او می گفت اینجا تیر مستقیم می آید. حسنعلی میگفت آنقدر خوب است که آدم با دهان خوشبو نزد معشوق خود برود. علیرضا کرم دوست هم از دوستانش بود می گفت ما رفتیم کانیمانگا ارتفاعات قله ی عمود پنجوین عراق که البته دو بخش دارد بخشی برای ایران و بخشی در عراق است که آنها در بخش پنجوین عراق بودند که شامل یکسری قله است که مجموعه آن را می گویند ارتفاعات کله قندی که یکی از آن ارتفاعات 1904است که ظاهراً بلندترین ارتفاع منطقه است.
والفجر4 در پنجوین عراق بود؟
در واقع 3 گردان در آن ارتفاع عملیات می کنند که موفق هم نمی شوند که آخرین گردان، گردان کمیل بود که در آن ارتفاع عملیات کرد تنها گروهانی که باقی ماند گروهانی بود که فرمانده آن شهید نیک بین بود. فکر می کنم اسم گروهان شهید مدنی بود. بدلیل اینکه عراق نیروهایش را هلیبرد می کند و نیروهایش را بالا می آورد ونیروهای خود از پایین نمی توانستند بیایند دیگر زیر آتش قرارمی گیرند و همهی آنها به شهادت می رسند. از آن جمع فقط یک نفر باز می گردد و آن آقای علیرضا کرم دوست بود که بعداً محل شهادت بچه ها را او تأیید کرد و می بیند که بچه ها را کجا دفن می کنند. ظاهراً همه را می ریزند در کانال و روی آنها خاک می ریزند. اولین گروهی هم که شهدا مبادله شدند ظاهراًبا 50 اسیر مبادله شدند.
حدود40 سال می گذرد دیگر یا در قید حیات نیستند یا اطلاعی از آنها در دست نیست و دیگر از آقای علیرضا کرم دوست اطلاعی نداریم.
بعد از 8 سال ، سال 1370 پیکر حسنعلی بازگشت که پلاک به همراه داشت. خود شهید نیک بین در آن عملیات که چند مرحله داشت مجروح شد و ما از داداش خبر نداشتیم یک مدت طولانی اخوی بزرگ ما آقا مجتبی پیگیر می شد چون یک رفاقتی هم از قبل با شهید نیک بین داشت. بالاخره شهید نیک بین را پیدا کرد و یک روز خودش آمد اینجا من هم بودم پایین آمد و گفت داستان این است که ایشان شهید شده و فعلاً جنازه ندارد و خود شهید نیک بین آقای کرم دوست را پیدا کرد ایشان منزلشان سمت عباسی بود یک بار من و پدر رفتیم منزلشان، یک فرم بود که ایشان تکمیل کرده و تأیید کرده بود.
کرم دوست می گفت:” گفتم حسنعلی ما دیگر پشتمان خالی شده مانده ایم ما و شما بیا برویم،گفت حسنعلی می دوید جنازه ها را جمع می کرد و تک تیراندازی هم می کرد به من گفت کرم دوست شما می خواهی بروی برو!خون من از خون این ها رنگین تر نیست. گفت شیار«نمی دانم شیار چیست» می آمد پشت یک شیار داشتم نگاه می کردم دیدم تیر مخصوص آمد و خورد به پیشانی اش و افتاد.
بعد اینها را ریختند در یک گور دسته جمعی که بعضی وقتها می گویم مادرتون بمیره یعنی جان داشتید و شما را ریختند در قبر!
بعد کرم دوست آمد در پایگاه ابوذر و خبر داد که این 50 بچه را ریختند در گور دسته جمعی . آن طور که روایت شده لحظه ی آخر که مجروحها را جمع و جور می کند چون امدادگر بود یک آرپی جی برمیدارد که شلیک کند آقای کرم دوست به او می گوید بنشین پا نشو تورامی زنند بیا برگردیم ما هم اینجا بمانیم کشته می شویم که حسنعلی می گوید اگر تو می خواهی بروی برو ولی من می مانم که بلند می شود آرپیجی را شلیک می کند و تک تیرانداز هم او را می زند.
برادر شهید می گوید من این روایت را از آقای نیک بین شنیدم.
برای تشییع جنازه حسنعلی خیلی ها آمده بودند از هنرستان،مدرسه ها،اصفهان ،یزدان شهر آمدند.
خبر شهادت حسنعلی که آمد همسرم سرش را گرفت به طرف آسمان و گفت خدایا قربانی من را از من قبول کن. گفت خانم گفتم بله، گفت دلت را بگذار پهلوی حضرت زینب حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها. حضرت زینب در یک روز انقدر عزیز را از دست داد مبادا کاری کنی که دل کسی را شادکنی که جمهوری اسلامی را دوست ندارد.
ماه رمضان پدر آمد، سحر بود پاشدم در را باز کنم دیدم پشت در نشسته ساکش هم کنار خودش گفتم حسنعلی چرا اینجا نشستی نگو دوستانش همه نامه می دهند می برد خزانه،علی آباد نامه های دوستانش را هم می رساند می آید پشت در می نشیند. گفتم چرا پشت در نشستی گفت آخه بابا می خواهد بیدار شود روزه بگیرد اگر من می آمدم داخل بیدار می شد.
من خیلی بی قراری می کردم و پدرش در بهشت زهرا برای من یادبود می گرفت و من می رفتم بهشت زهرا خیلی ناراحتی می کردم می رفتیم و به شهدا هم سر می زدیم.مادربزرگ اینها به من می گفت چرا می روی آنجا قبر خالی است خب مادر دیگر یک روز بیدار شد و من را بغل کرد و به سینه اش چسباند می بوسید و می گفت من را حلال کن. زن دایی ام هم بود می گفتم زن دایی چرا یک دفعه مهربان شدی؟ گفت دیشب حسنعلی آمد با همان لباس خاکی برگشت به من گفت من را برد یادبودش سنگ را بلند کرد و گفت مادربزرگ اون کیه اونجا؟
گفتم: خودتی. گفت: این کیه کنارت ایستاده؟ گفتم: این هم خودتی. گفت:پس چرا دل مادر مرا به درد میآوری و به مادرم می گویی خالی است.
چند دفعه هم خودم در خواب می دیدم که همین جا نشسته ام می نشست و فاتحه می خواند و بلند می شد با همان لباس خاکی، می گفتم کجا می روی حسنعلی می گفت می روم پیش علی اکبر و سیاوش خدا می داند سیاوش ملیانیان که عین رو به رو می نشینند دیگر نه پدر دارد نه مادر.
خاطرات برادر
چون من کوچکتر بودم و کودکی خودم را با او سپری کرده بودم . او از من بزرگتر بود و همیشه از من حمایت می کرد در جمع دوستان برایم خیلی سخت بود من برای خواهرها هم چون همیشه رفتار متفاوتی داشت.
من خاطرم هست که آن موقع ما هنوز منزلمان را نساخته بودیم منزل قدیمی بود وارد حیاط که می شدیم 12 پله می خورد و می رفت بالا. همان اوایل شهادت داداشم بود که خواب دیدم خانه پرنور شد بعد یک خانمی که من تصور می کردم حضرت زهرا سلام الله علیها است از این پله ها بالا می رود و پایین میآید و به سینه اش می زند نمی دانم شاید هم که ناراحتی من بود که اینطوری خودش را نشان داد حتی پیش آمد بعدها که خودم رفتم جبهه و دوستان زیادی را از دست دادم یک شب خواب دیدم که یک جایی هستم که روی زمین نیست آسمان هم نیست بین زمین و آسمان بود نه آفتابی است که بسوزاند نه سرمایی یک جایی با یک هوای خوب بعد شهدا یک جایی است که حجره حجره است و شهدا همه در این حجره ها هستند من آنجا رفقای خودم را می دیدم ما رسم داشتیم در چادر هر روز خادم الحسین انتخاب می کردیم و کارهای چادر را هر روز آن 2 نفر انجام می دادند صبحانه، ناهار و شام و نظافت چادر. بعد دیدم که یک سفره ای پهن کرده اند همه ی بچه ها دور سفره هستند بعد من سراغ 2-3 تا از بچه ها را گرفتم گفتند امروز آنها رفته اند که به امام حسین علیه السلام سر بزنند. سراغ برادرم را گرفتم گفتند رفتیم در یک حجره ای بود. شما سؤال کردید که بعد از شهادت جای اصابت گلوله را دیدید؟ من آنجا اخوی خودم را دیدم که با همان جای اصابت گلوله روی سرش نماز می خواند. شهدا هر کس هرگونه شهید شده بود همان گونه بودند و زندگی می کردند و آنجا برادرم را آن شکلی دیدم.
من هم سال 64 بدون اینکه به خانواده اطلاع بدهم رفتم برای ثبت نام به پایگاه ابوذر. روز دوشنبه 8آذر که می خواستم اعزام شود آمدم نشستم روبروی مادر وگفتم من فردا می روم جبهه اگر ساکم را می بندی ببند واگرنه که خودم ببندم.
مادر شهید می گوید: حسنعلی را از پادگان امام حسین ع خود ما بدرقه کردیم من و پدرش، که او سرش را از پنجره اتوبوس آورد بیرون و گفت:مامان بابا خداحافظ.
انجمن مدرسه بود. انجمن اسلامی مدرسه بود اگر من بگویم این یک چیز دیگری بود کسی باور نمی کند حسنعلی که به دنیا آمد 2 تا گوشش سوراخ بود من می گذاشتم روی زانوهایم و گوشواره هایم را در گوش او می انداختم تا شهید شد این را به هیچکس نگفتم تا شهید شد. باباش گفت حالا خانم با چه نشانه ای برویم پسرت را پیدا کنیم. شلوار برایش دوخته بودم گفتم این تکه شلوار است و گوش هایش هم که سوراخ است. گفت ای بی انصاف الان به من می گویی. گفتم این یک رازی بود خدایا تو شاهد باش که حسنعلی اصلاً یک چیز دیگری بود اصلاًاین بچه یک چیز دیگری بود. که خود نیک بین به من گفت حاج خانم من هم دوست دارم که مثل حسنعلی بشوم که آخرش هم همان شد. من به مادر او گفتم حاج خانم محمد می گفت من دوست دارم مثل حسنعلی بشوم که همانطور هم شد. اصلاً اهل محل کباب شدند برای این بچه. خدا رحمت کند خانم جمالی یک روز با بچه اش دعوایش شده بود آمد خانه ی ما و شروع کرد به دعواکردنش من میخواستم به خانم جمالی بگویم که چرا؟ هر وقت که یادش می افتاد گریه می کرد. همه اش می گفت این چی بود تو بزرگ کردی این چی بود بزرگ کردی من آمدم در خونه ات دستم را رویش بلند کردم و او گفت که هیچی نگو این بود مثلاً این خواهرها را آنقدر دوست داشت. زن و بچه برادرش را پدرش همیشه می گفت خانم این مال ما نبود. در جبهه به من پیغام داده بود که نوحه های حضرت زهرا را برای من بفرست که یک آقایی هست به نام محمدرضا من نوحه های حضرت زهرا را برایش فرستادم جبهه. در 6ماهی که جبهه بود نامه هم می داد.
مطالعات
به جز کتابهای داستان عموماً کتابهای استاد مطهری دکتر شریعتی بود بیشتر این کتابها را مطالعه می کرد. کتابهایی بودند که یک مؤسسه ای زیر نظر حوزه علمیه قم فعالیت می کرد یک بخشی از کتابها را از انجا می گرفتیم ولی بیشتر کتابهای جوانان برای شهید مطهری، کتاب تبلیغات ما، نواری را هم که قرآن خوانده بود و تمام نامههایش را بنیاد برد به من گفتند که بعد از شما نگه نمی دارند اما ما تمام اینها را در آثار شهدا نگهداری می کنیم.
برادر من پشت خانم ها راه نمی رفت. خدا بیامرزد شهید سعید دلگشا تازه شهید شده بود بچهی نازی آباد بود. ما می خواستیم برویم مراسم ختمش که 3-4تا خانم جلوتر از ما راه می رفتند.داداشم دست مرا گرفت و کشید. ببخشید شما از یک نمی شود گفت جوان، یک نوجوان 17ساله توقع نداری این رفتار را داشته باشد. دست من را گرفت و کشید گفت تندتر راه برویم گفتم چه خبر است گفت اگر موسی موسی شد به خاطر این بود که پشت سر دختران شعیب راه نرفت.
دوران انقلاب
ما خانوادگی می رفتیم تظاهرات پدرما 4تا پسرها را بر می داشت می رفت حاج خانم می گوید: حاج آقا می گفت خانم رفتنمان با خودمان است و برگشت ما با خدا. نانوایی درِ حیاط ما بود پا می شد نان و پنیر می گرفت و با پسرها می رفت.
پسر بزرگ من آنقدر انقلابی بود که زندانی شد(توسط ساواک دستگیرشد) یک روز 8ماشین جلوی خانهی من قطار شد شب هم در خانهی ما هیئت بود روضه ی موسی بن جعفر علیه السلام بود. اینها آمدند بالا و گفتند اینها چیست؟ طبقه دوم هم آمدند من هم تازه دندان هایم را کشیده بودم گفتم که خب ما دیشب هیئت داشتیم شهادت امام موسی بن جعفر بود گفتند جمع کنید اینها را جمع کنید. رفتند سراغ کتابخانه پسرم. خدایا تو شاهد باش کلید روش بود شکست رفتم گازانبر، انبردست آوردم پیچ گوشتی آوردم اینها که دیدند من اینها را آوردم از این کتابخانه صرف نظر کردند و رفتند سراغ کتابخانه حسینم کتابی را برداشت نگاه کرد به حسین وگفتند این چیست گفت خب بخوان ببین چیست. یک کشیده زد به گوش حسین. بلند شدند رفتند حسنعلی که در کتابخانه ی آقا مجتبی را باز کرد دید رسالهی امام آنجاست بعد اعلامیه های امام آنجا بود.
همین شد که دیگر بچه ها را می برد تظاهرات. خود حاج آقا پشت جبهه فعالیت می کرد من هم شال و کلاه می بافتم حسنعلی می گفت اگر برای ما می بافی اول برای دوستهایمان بباف. آقا صادق خودش هم میگفت اول برای شهید امامی بباف بعد برای من. شهید امامی همرزم آقا صادق بود. پسر بزرگم خیلی زجر کشید. می رفت بالای پشت بام اذان می داد همسایه اعتراض می کرد گفت چرا. می گفتم هر 4 فرزند من فدای امام خمینی او می گفت نه چرا. یک شب خواب دیدم که امام قران بغلش است آمد خانهی ما گفت دخترم بشین ناراحت نباش به این حرفها گوش نده شالش یک طرف آویزان بود قرآن دستش بود و داشت قرآن میخواند.
همسر من شب با وضو به رختخواب می رفت همیشه قرآن می خواند و سر نماز می گفت خدایا تو را به آبروی زهرا به من فرزند صالح بده. وقتی بچه ها در شکم من بودند می گفت خانم اگر همسایه چیزی آورد مبادا رَد کنی اما نخور. خدا را هزار مرتبه شکر هم پسرها هم دخترها همان که پدر می خواست درآمدند.
آقا مجتبی تیمسار بود. پسر دیگرم در لشکر خراسان بود که حتی ترکش داشتند و شیمیایی بود که من موقع شهادت برادرش فرمانده چند نفر را با او فرستاده بود.
حسنعلی شناسنامه حسین آقا را برد در بسیج ثبت نام کرد گفت مگر من و تو برادر نیستیم در مقابل اعتراض حسین آقا می گفت همه اش می خواهی خودت باشی من هم باید باشم.
برادر من بعد انقلاب متحول نشد بلکه قبل انقلاب هم زمینه اش را داشت فعالیت های اجتماعی داشت شاید هم قصد جبهه رفتن داشت فقط شهادت علی اکبر آن را جلو انداخت.
مادر سیاوش ملیانیان آمد حسنعلی تازه از جبهه برگشته بود گفت حسنعلی بس است دیگر، گفت عمه میروم با برادرم سیاوش برمی گردم حتی در نامه اش برای نوشته بود که من حتی تا تنگه ابوغریب هم رفتم اما اثری از برادرم سیاوش نیافتم. مادر شهید ملیانیان همیشه ناله می کرد می گفت ببین حسنعلی رفته دنبال سیاوش من گشته. سیاوش من را پیدا کرده او هم مفقودالاثر شده بود چند سال بعد برگشت اما علی اکبر آتش گرفته بود. برادرم حسنعلی در 15-16سالگی نمازش ترک نمی شد هر وقت می خواست نماز بخواند دندان هایش را مسواک می زد این را کسی به او یاد نداده بود در وجود خودش بود.
یک بار یکی از دخترهای فامیل آمد و گفت دیشب دیدم عمه حسنعلی آمده بود لباسهای جبهه بر تنش بود و تمیز بود آمده بود و پشت در ایستاده بود گفتم زنگ زدم عمه ام بیاید شما را ببیند گفت نه!نه! مامان گناه داره من فقط آمدم مامانم را ببینم گفتم احترام کاش زنگ می زدی گفت عمه به خدا نگذاشت. آنها زنده هستند.
خواهرشهید: حسنعلی برادرم یادم است که آخرین بار با او مسجد رفتم
مریم خانم در آموزش و پروش مشغول به کار است ،آقا صادق معاونت حمل و نقل و ترافیک، آقا مجتبی نیروی انتظامی،شهرداری بعد هم بازنشسته شده، اکرم خانم بازنشسته وزارت دارایی است و حسین آقا قوه قضائیه

1 دیدگاه برای حسنعلی خودسیانی آخوره علیائی
کامران لطفعلی –
یک دیدگاه برای تست